دسته: خاطرات

0

ذره از این هم کوچکتر است

یک روز آفتابی بهاری بود. من دوازده سال داشتم،کلاس دوم راهنمایی.زنگ قرآن بود. دانش آموزی که نوبتش بود روخوانی کند سوره ی زلزال را خواند.خانم معلم از جایش بلند شد. رو به روی پنجره...

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان 0

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان دکتر کاوه ای استاد فیزیک درس فیزیک دو بود.آخرین جلسه ی ترم بود. درس آخر درباره جهت جریان در مدارهای الکتریکی بود .با توضیحات استاد درباره ی...

daftarekhoshbakhti 0

دفتر خوشبختی

هر گاه دلم بهانه می گرفت و احساس می کردم شادی ام کم شده می نشستم و داشته هایم را مرور می کردم ، اما گاهی هم می شد که آن ناراحتی مانع یادآوری...