تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

دکتر کاوه ای استاد فیزیک درس فیزیک دو بود.آخرین جلسه ی ترم بود.

درس آخر درباره جهت جریان در مدارهای الکتریکی بود .با توضیحات استاد درباره ی این موضوع،مفهوم فیزیکی صفر و یک را در کامپیوتر متوجه شدم و مرا بی اندازه شگفت زده کرد.

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

استاد پس از توضیح مفهوم صفر و یک سکوت کرد و به فکر فرو رفت.جلوی کلاس آرام قدم زد، سپس ادامه داد: “یاد شعری از حافظ افتادم”:کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان”…

به ذهنم رسید که زیباتر از این نمی شد بیان کرد این باور را :
باور ذره بودن، اما امید و آرزوی رسیدن به خورشید را داشتن!

حس کوچک ‌بودن خودم در برابر بزرگی های عالم .بزرگی‌هایی مانند مفاهیم فیزیک،وسعت و بزرگی عالم علم،نظم بی نظیر عالم، نظمی در فیزیک و ریاضیات که با تکیه بر آن می توان به تکنولوژی دست یافت.

برای اینکه این حس زیبا و خاطره اش را ماندگار کنم در صفحۀ آخر کتاب فیزیکم یادداشت کردم: «کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان» و از پشت شیشۀ اشکی  که در چشمانم جمع شده بود، دوباره خواندمش، و توی دلم تکرار کردم : “تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان” …

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

من از درس آن روز جز این شعر و آن احساس چیزی به خاطر ندارم.از آنهمه فرمول و مساله تنها عرفان حافظ و لطافت استاد را به خاطر می آورم.

یاد این جمله افتادم که می گوید :”مردم حرفهای شما را فراموش می کنند،چیزهایی که به آن ها دادید را فراموش می کنند،اما احساسی که با شما داشته اند را فراموش نمی کنند.”

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.